ميخانه ی عشق

هيلدا عاشقانه دوستت دارم ***آيد آن روز كه خاك سر كـويش باشــم - در گــذار قدمـش راه نكـويش باشــم- چونكه يكدم نگرد سوي منش حلقه ي چشم - آنچنان مست شوم زانكه سبويش باشم- چـه بسـا گفته مرا يار بســــي حرف دلش - ((راز دار همه اسرار مگويش باشم))- آنـچنـان پـر بـزنم بـر قـدم دلـجويـــش - كه تو گويي كه منم بسته ي مويش باشم- گر دمم در طلب آن رخ دلـجـويـش شـد - زان خيال است كه من قامت رويش باشم***

***هيلدا دوستت دارم***

چو ایران نباشد تن من مباد

درباره وبلاگ

٭ ميخانه ی عشق
٭  گاهشمار ميخانه ی عشق گاهشمار
٭ پيک عشاق

ميخانه ی عشق
 


همدلان عاشق

٭ آرامش
٭ آسمون پرستاره
٭ بارون_بهار
٭ بلاگ نويسان جوان
٭ بنام اصل عشق
٭ بي قرار
٭ تک درخت
٭ جملات قصار
٭ حامد
٭ ديار محبت
٭ رسول عشق
٭ ريشه
٭ سازدل
٭ ساحل آرامش
٭ ساحل آرامش(وبلاگ)
٭ شهر من ايساتيس
٭ طوقی پر شکسته
٭ طریق عاشقی
٭ عشق چيست
٭ عشق گم شده من
٭ عشق من رويای من
٭ عمو و دخی
٭ قصه ي شهر سکوت
٭ كوچه هاي دل چراغان ميشود
٭ گــــل سنـــگ
٭ م/شيدا
٭ من يارغريب خلوت تنهائي هستم
٭ موفقيت نامحدود بسوی کاميابی
٭ مهبط عشق
٭ نصفه جهان
٭ و عشق صدای فاصله هاست و غرق ابهام


Gardoon Persian Templates

پرشين بلاگ





۱۳۸٦/۱٠/۱٧

شهریار و داستان یک عشق

 

خیال شهریار در آسمان جوانی هایش بال می گشاید و می گوید:

وقتی که در کشاکش میدان عشق مغلوب شدم واطرافیان نامرد معشوقه ام به نا مرادی ام کشاندند وحسن و جوانی وآزادگی وعشق وهنرم همه در برابر قدرت اهریمنی زر وسیم تسلیم شدند در خویشتن شکستم،گویی که لاشه خشکیده ام را برشانه های منجمدم انداخته وبه هر سو می کشاندم.بهارم در لگدکوب خزان،تاراج طوفان ناکامی شده بود ونیشخند دشمنانم،چونان خنجر زهر آلود دلم را پاره پاره می کرد.روزگار طاقت سوزی داشتم،آواره شهرها شده بودم،ازادامه تحصیل در دانشکده طب وا مانده بودم وازعشق شورآفرینم هیج خبری نداشتم .ازدواج کرده بود نمی دانستم خوشبخت است یا نه؟
تقریباً سه سال پس از این شکست سنگین به تهران سفر کرده بودم،روزسیزده بدر بادوستان تصمیم گرفتیم که برای گردش به باغی واقع درکرج برویم تا انبساط خاطری شود.در حلقه دوستان بودم اما اضطرابی جانکاه مرا می فرسود، تشویشی بنیان کن به سینه ام چنگ انداخته وقلبم را می فشرد،از یاران فاصله گرفتم،رفتم در کنج خلوتی زیر درختی، تنها نشستم وبه یاد گذشته های شور آفرین اشک ریختم،پر ازاشتیاق سرودن بودم،ناگهان توپی پلاستیکی صورتی رنگ به پهلویم خورد و رشته افکارم را پاره کرد،دخترکی بسیار زیبا وشیرین با لباسهای رنگین در برابرم ایستاده بود وبا تردید به من وتوپ می نگریست ،نمی توانست جلو بیاید وتوپش را بردارد .شاید از ظاهر ژولیده ام میترسید،توپ را برداشتم و بامهربانی صدایش کردم،لبخند شیرینی زد،جلو آمد تا توپ را بگیرد،از معصومیت وزیبایی خاص دخترک،دلم به طرز عجیبی لرزید.دستی به موهایش کشیدم،توپ را از من گرفت وبه سرعت فرار کرد.با نگاه تعقیبش کردم تا به نزدیک پدر ومادرش رسید.وخود را سراسیمه در آغوش مادر انداخت.وای ... ناگهان سرم گیج رفت،احساس کردم بین زمین وآسمان دیگر فاصله ای نیست...
اوبود...عشق از دست رفته من...همراه با شوهر وفرزندش...! آری...اوبود،کسی که سنگ عشق در برکه احساسم افکند وامواج حسرت آلود ناکامیش،مرزهای شکیباییم را ویران ساخت واین غزل را درآن روز در باغ کرج سرودم
:

یار وهمسر نگرفتم که گرو بود سرم              توشدی مادرو من باهمه پیری پسرم
توجگر گوشه هم از شیر بریدی وهنوز          من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
من که با عشق نراندم به جوانی هوسی       هوس عشق وجوانی است به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروخت            پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق وآزادگی و حسن و جوانی وهنر              عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود                که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم بدر امروز از شهر           من خودآن سیزدهم کز همه عالم بدرم
تا به دیوار ودرش تازه کنم اهل قدیم              گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم
تو ازآن دگری،رو که مرا یاد تو بس          خود  تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم ودلی دارم سیر                شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت            شهریارا چه کنم لعلم ووالا گوهرم

متن زیر برگرفته از وبلاگ    مستی است و راستی گوش کن راست می گویم

ا ستاد یه گاریچی داشته که شهریار رو اینور و اونور میبرده. بعد از مرگ شهریار گاریچی خاطره جانسوزی رو تعریف میکنه. داستان از این قرار بوده که شهریار همیشه سر یه کوچه ای به گاریچی میگفته اینجا توقف کن تا من برم تو کوچه و بیام. یه روز گاریچی شک می کنه که استاد میره تو کوچه پشتی و چیکار میکنه!؟ یه روز بدون اینکه استاد بفهمه وقتی سر همون کوچه نگه میداره دنبال استاد میکنه و میبینه که استاد میره تو کوچه یه قدمی میزنه و کف کوچه را می بوسه و میاد!!! همونجا شهریار متوجه گاریچی میشه و ظاهرا ازش میخواد این داستان رو به کسی نگه و وقتی گاریچی میپرسه استاد چرا اینکارو کردید میگه: این کوچه معشوقه من بوده که بارها با هم از اینجا عبور کردیم!!!

۱۳۸٦/٥/٦

 

 

بر گیسویت ای جان ، کمتر زن شانه
چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه
چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه

بگشا ز مویت گرهی چند ای مه
تا بگشایی گرهی شاید ز دل دیوانه
تا بگشایی گرهی شاید ز دل دیوانه

دل در مویت دارد خانه
مجروح گردد چو زنی هر دم شانه
مجروح گردد چو زنی هر دم شانه

در حلقه مویت بس دل اسیر است
بینم خونین دل این و آن سر هر دندانه
بینم خونین دل این و آن سر هر دندانه

۱۳۸٦/۳/٢۸

تولدت مبارک...

 

چو گلها سراپا نشاط و شوری تولدت مبارک

بهار امیدی همه سروری تولدت مبارک

گل من چشم دلم از تو روشن

شکفتی زیباتر از گل به گلشن

نشستی چون لاله در باغ هستی

تویی تو بهانه ی هستی من

دور از هر بلای خزانی بمانی

با شور و نشاط جوانی بمانی

گل باشی که در جمع یاران نشینی

در عالم به جز دور شادی نبینی

عزیز دلم عشق زیبای من ؛ روز تولد تو روز تولد همه ی خوبیها و مهربانیهاست ؛ تولدت مبارک

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم.

۱۳۸٥/۱٢/٢٢

 

 

بوی عیدی

بوی توپ

بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو

بوی یاس جانماز ترمه ی مادر بزرگ

با اینا زمستونو سر می کنیم      

با اینا خستگیمو در می کنیم!

 

شادی شکستن قلک پول،

وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد،

بوی اسکناس تانخورده‌ی لای کتاب،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،

با اينا خسته‌گیمو در می‌کنم!

 

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسيا،

شوق یک خيز بلند از روی بته‌های نور،

برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،

با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

 

عشق یک ستاره ساختن با دولک،

ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه،

بوی گل محمدی كه خشک شده لای کتاب،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،

با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

 

بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری،

شب جمعه پی فانوس توی كوچه گم شدن،

توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،

با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

۱۳۸٥/۸/٢۸

تولدت مبارک مهربونم...

 

حميد مهربونم، دلم می خواهد زمين همچنان به گردش خود ادامه دهد تا فرصت کنم تمام گل های دنيا را به ياد مهربانی های تو ببويم.

دلم می خواهد هر لحظه از روزهای عمرم يک شعر باشد،يک شعله،يک سکوت،يک آرزو و آنقدر بکر و بديع جلوه کنم که هيچ گاه چشم از من بر نداری.

عزيزترينم،اگر تو نبودی،اگر چشم های تو نبود،اگر دست نوازش گر تو نبود،اگر آواز نرم تو نبود،اگر لبخند مهربان تو نبود،بند بند تنم از هم می گسست.

دوست دارم ترانه هايم در قلب تو خانه داشته باشند و تو با انگشتان من روی شيشه ی مه گرفته بنويسی:«اگر چراغ عشق روشن باشد،هزار کوهستان هم نمی تواند بين ما فاصله بيندازد.»

حميد من،تا تو هستی،تا گل سرخ به ناز می رويد،تا دريا موج می زند،تا خورشيد گرم و مهرآميز به ما نگاه می کند،تا دل ها عاشق می شوند و به تپش می افتند،تا کويرها تشنه اند و تا شعله ها سرکش اند،من همچنان تو را دوست خواهم داشت و تو را خواهم سرود.

تولدت مبارک محبوب من...تولدت مبارک...هزاران هزار بار می بوسمت...عاشقانه دوستت دارم...دوستت دارم...دوستت دارم...

۱۳۸٥/٦/٢٠

عاشقتم عزيترينم...

 

عاشقم من عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای مه آرزومندم
بر تو پابندم
از تو وفا خواهم ، من ز خدا خواهم ، تا به رهت بازم جان
تا به تو پیوستم ، از همه بگسستم ، بر تو فدا سازم جان
خیزو با من در افق‌ها سفر کن
دل نوازی چون نسیم سحرگاه
ساز دل را نغمه گر کن
همچو بلبل نغمه سر کن
نغمه گر کن
هم‌چو بلبل نغمه سر کن

۱۳۸٥/۳/۱۸

عزيزم روز ميلادت مبارک...

 

ای شرمزده غنچه مستور از تو      حيران و خجل نرگس مخمور از تو

گـل با تــــو برابری کجا يارد کرد      کاو نور ز مـــه دارد و مــه نور از تو

 

ای مظهر عشق و وفا ، ای منشا پاکی و صداقت ، ای سرچشمه ی تمام خوبيها ، ای زيباترين زيباييها و ای لطيف ترين لطافتها...ای يگانه عشق ابدی من ، روز ميلاد تو روز تولد تمام خوبيها مبارک....دوستت دارم...دوستت دارم...دوستت دارم.

 

صبح وصل از افق مهر برآيد روزی     اين شب تيره هجران به سرآيد روزی

۱۳۸٥/٢/۳۱

 

 

اين سرود را لومیر فرانسوي(موسيقي‌دان نظامي اعزامي به ايران در دوره قاجار)  ساخته اند. اين سرود براي پيانو نوشته شده و يك بار موقع ورود مظفرالدين شاه قاجار در پاريس اجرا شده است. اين اجرا اولين اجراي رسمي و با ارکستر آن است كه بيژن ترقي (به پيشنهاد رهبر اركستر) برايش شعر سروده و در دهم و يازدهم مهرماه ۸۴ در تالار وحدت اجرا شده است. 
                                         نام جاويد وطن
صبح اميد وطن
جلوه كن در آسمان
وطن اي هستي من
شور و سرمستي من
جلوه كن در آسمان
همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
كه هم آواز تو منم
همه جان و تنم
وطنم وطنم وطنم وطنم
همه با يك نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ايران جوان

۱۳۸٤/۱۱/۱

دو پنجره

 

 توي يك ديوار سنگي
 دو تا پنجره اسيرن
 دو تا خسته دو تا تنها
 يكيشون تو يكيشون من
 ديوار از سنگ سياهه
سنگ سرد و سخت خارا
زده قفل بي صدايي
به لباي خسته ي ما
نمي تونيم كه بجنبيم
 زير سنگيني ديوار
 همه ي عشق من و تو
قصه هست قصه ي ديدار ، آه
 هميشه فاصله بوده
 بين دستاي من و تو
با همين تلخي گذشته
شب و روزهاي من و تو
راه دوري بين ما نيست
 اما باز اينم زياده
تنها پيوند من و تو
دست مهربون باده
 ما بايد اسير بمونيم
 زنده هستيم تا اسيريم
واسه ما رهايي مرگه
تا رها بشيم مي ميريم
كاشكي اين ديوار خراب شه
من و تو با هم بميريم
 توي يک دنياي ديگه
 دستاي همو بگيريم
شايد اونجا توي دلها
 درد بيزاري نباشه
ميون پنجره هاشون
 ديگه ديواري نباشه

((اردلان سرافراز))

۱۳۸٤/۸/۳٠

گنجشك هاي خونه

 

 

 اي چراغ هر بهانه
 از تو روشن از تو روشن
 اي كه حرفاي قشنگت منو آشتي داده با من
من و گنجشكاي خونه ديدنت عادتمونه
 به هواي ديدن تو پر مي گيريم از تو لونه

باز ميايم كه مثل هر روز
برامون دونه بپاشي
 من و گنجشكا مي ميريم تو اگه خونه نباشي
 هميشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام
 بس كه اسم تو رو خوندم بوي تو داره نفس هام
عطر حرفاي قشنگت عطر يك صحرا شقايق
 تو همون شرمي كه از اون
سرخ گونه هاي عاشق
 شعر من رنگ چشاته
رنگ پاك بي ريايي
بهترين رنگي كه ديدم
رنگ زرد كهربايي
من و گنجشكاي خونه
ديدنت عادتمونه
به هواي ديدن تو پر مي گيريم از تو لونه

((اردلان سرافراز))


 هيلدای مهربانم عاشقانه می پرستمت